فاطمیه اول: دیروز، زن همسایه مان وسط کوچه، خورد زمین!
آن هم جلوی چشم مردها... زیر باران... دیروز... همین موقع ...
فاطمیه دوم: این هم نامه سرگشاده ای است که سال پیش به بانویی نوشته بودمش.چندی پیش از لابلای نوشته هایم یافتمش. هر چه است محصول یک روز صبح تا شب تنهایی پادگانی است. آن هم از نوع جمعه اش! هرچند که اگر بخواهم همین نامه را دوباره بنویسم، جور دیگری می نویسم! البته ایشان هیچ وقت جواب این نامه را ندادند!
سلام بانو ... دیری است که سخت دلتنگتان شده ایم و عجیب نیست که هر کودکی، موقع دلتنگی، به یاد مادرش بیفتد. دیری است که در کوچه های تنگ و تاریک تاریخ گم شده ایم. از دوری تان سخت مستاصل و کلافه ایم. گفته بودید گوشه چادرتان را محکم بگیریم و مبادا رهایش کنیم که رهاکردن همان و گم شدن همان! ولی زرق و برق ویترین های این خیابان ها چنان به چشم مان آمد که تا به خود آمدیم، گم شده بودیم. می توانستیم با شما بمانیم... در فدک و در سایه سار نخلستان تنهایی پدر ... ولی نشد! ... نشد! ...راستی چندی «پیش هشتم ماه مارس» بود. یکی گفت امروز «روز جهانی زن» است! گفتم هشت مارس بماند برای«اوریانا فالاچی»! هشت مارس از بیوه زنان غزه بی خبر است. هشت مارس نمی داند نوعروس کفن پوش عراقی یعنی چه!؟ باید به دنبال ردپای تنهایی های بانویی بود که به دور از تعصبات قومی، ملی و جنسیتی، نه تنها فکر زن، که به فکر انسان تنهای امروز باشد. انسانی با تمام صفات انسانی امروزی! شیعه چنین بانویی را دارد! وقتی شما «سیده النساءالعالمین» مریم و آسیه و سارا و هاجر هستید، دیگر نیازی به هشت مارس نیست. راستی ... بهار 87 هم از راه رسید. در باغ قدم می زنیم. بوته های یاس به قنوت برخاسته اند. ما تاب دیدن شکوفه ها یاس را نداریم. قنوت این گلها بوی «الهی عجل وفاتی سریعا» می دهد. اما کمی آن طرف تر شاخه های نرگس جوانه زده اند و ما پس از سالهای سال زمستان و یخبندان در انتظار شکوفایی نرگس این باغیم! والسلام ...
... و باران در راه است
بعد مرگم- ای نمی دانم که - باران کن مرا...(م-سرشک)
«ابر و باران»
دوست داری ابر باشی تا تو را باران کنند؟
قطره باشی بشکفی بر شیشه ها مهمان کنند
دوست داری مرز بین لحظه ها را بشکنی
گاه جای این شوی و گاه جای آن کنند:
دوست داری بار دیگر «حضرت آدم» شوی
تا بهشت جاودان را بر سرت ویران کنند
لحظه ای «حوا» شوی، دستان «بوسفیان» تو را
زنده زنده در میان خاک ها پنهان کنند
یا نه «یوسف» باشی و از خیر دنیا بگذری
شاعران پیراهنت را بر تن «عثمان» کنند
کیسه های آرد دیشب دوش مولا را شکست
بیوه گان و کودکان «کوفه» از آن نان کنند
آه از آن ساعت که در تاریکی آن نیمه شب
کوله بار درد او را راهی «تهران» کنند
با چه وجدانی توانستند در بازار بورس
«کیسه های آرد» او را «کیسه سیمان» کنند؟
اهل بیت شعر دیگر از رمق افتاده است
تا بشر- این اژدها را- اندکی انسان کنند
بی خیال آدم و حوا و فرزندانشان
دوست داری ابر باشی تا تو را باران کنند
اسفند87
پ ن۱: دوبیتش را ننوشتم! به همین مناسبت از خودم عذر می خواهم!
پ ن۲: بازگشت ماهی قرمز کوچولو ...آن هم راس ساعت دلتنگی!

