تبليغاتX
قــا فـــیـــه

سر نوشت:  به نام خدا خسته ام دوستان  

به جان شما خسته ام دوستان...

«بیهوده...»

بیهوده است دیگر

او زنده نیست… مُرده

شادی کنید مردم

شاعر شکست خورده

 امشب شکست خورشید

دل، آرزو ندارد

این آخرین غروب است

فردا طلوع ندارد

 تاوان این ستم را

باید شما ببینید

از این بهار، مردم

قحطی فقط بچینید

 با آب چشم شاعر

ماندید و خو گرفتید

اول نماز خواندید

بعدن وضو گرفتید

   ما از تبار بغضیم

فریادمان سکوت است

این پاره پاره، دل نیست

این تار عنکبوت است

اردیبهشت و خرداد

مارا چه کار باشد؟

پاییز برگریزان

ما را بهار باشد

 سیب و سه تار و ساعت

بیت و ردیف و دفتر

بیهوده است … مرده

او زنده نیست دیگر

اسفند۸۷

این پست، دوتا خواننده جدید هم داره! ماهی قرمزهای کوچولویی را میگویم که دوساعت پیش خریدم! یکیشون سه پره ... و اون یکی دوپر! دارن توی تنگ کنار اسپیکر، با آهنگ «دودک نوازی ژیوان گاسپارین» می رقصن! برق می زنن! الان پایین آب هستن...اما دیر یا زود میان بالای آب!  دارن حرف می زنن! گوش کنین:

دو پر: به نظرت عمق این تنگ چقدره؟!

سه پر: چه میدونم! لابد به اندازه دست گربه!

دو پر: پس کارمونو ادامه بدیم!

سه پر:آره رفیق! موافقم! ... آب ... آب... آب...

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 20:3 | |

                            

     اول: نفس عمیق

لبخند سردی به لب داشت و به صندلی چرخدارش تکیه داده بود. دیگر به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد. نه دیروز و نه ... فردا. چشمانش را بست و سعی کرد فقط  نفس بکشد. نفس عمیق! حس خوبی داشت. گویی از نو متولد می شد.  لحظه ای بعد سرش را روی میز گذاشت و آرام... آرام...خوابش برد. بوی گاز در همه جای خانه پیچیده بود.

 دوم: مادر

دخترک، آرام و ساکت، به سکوی سرامیکی لم داده بود. مادر، سطل آب را روی سر دخترک خالی کرد. موهای طلایی دخترک زیر آب تاب می خورد و می درخشید. مادر، با دیدن این منظره ، بغضش ترکید و صورت سرد و رنگ پریده ی دخترک را غرق بوسه کرد. او، از حقوق همین غسالی ، دخترک را بزرگ کرده بود.

 سوم: قلندر

چند هفته ای بود که دیگر از خانه بیرون نمی آمد. با گذشته اش خیلی فرق کرده بود. اصلن انگار همان آدمی نبود که یک محل، از دستش شاکی بودند. اما حالا دیگر کاری به کار کسی نداشت. سوسک ها و کرم ها در دهان و بینی و چشمان متلاشی اش می لولیدند. بوی گند و تعفن در همه جای خانه پیچیده بود.

چهارم: آناهیتا

                                         ... پاک شد!

 

 پنجم: مردی که در غبار گم شد!

شله زرد نذری را از دخترک گرفت و در را بست. به گوشه ای لم داد و مشغول خواندن کتاب شد. ساعاتی بعد،  همچنان غرق کتاب بود. بی آن که بداند، خون دماغ شده بود... خون خشک شده روی گونه مرد،  هوای نیمه تاریک اتاق، اتاق دود آلود از سیگار، شمعدانی زرد و پژمرده لب پنجره و ته سیگاری هایی که مرد ، ناخودآگاه  روی شعله زرد چپانده بود. دیگر به فصل آخر رمان رسیده بود: "مردی که در غبار گم شد/ نصرت"                   

                                               *  *  *             

پ ن: نوشته های فوق، نه مینیمال است، نه طرح، نه داستانک، نه کنت و نه هیچ چیز دیگری! اصلن...همین: "هیچ چیز" است! شما هم به چشم "هیچ چیز" بخوانیدش!

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 19:50 | |