تبليغاتX
قــا فـــیـــه
زمستان سال پیش بود که از رمق افتاد!

احمد عزیزی را می گویم!چه واژه نحس و خوفناکی شده این آی سی یو! این روزها کسی از او یاد نمی کند! تلوزیون، روزنامه...هیچ کس! اصلن در میان اخبار ولو شدن ماهواره امید به هوا، بحران اقتصادی، فضولی در جزئی ترین اتفاق کشورهای دیگر، قطع پیامک های برنامه نود و... بیماری یک شاعر چه اهمیتی دارد!؟  آخرین بار در اینجا خواندم که وضعش... منتظر احمد عزیزی هستیم، با آن خال روی گونه اش و مثنوی های قشنگش!

تنفس، نا منظم بود و نبضش بی امان می زد

تپش های پر آشوبش، گهی یک در میان می زد

"محرک های حسی" را، دگر پاسخ نمی دادش

 که شاعر آسمانی بود و دم، از آسمان می زد

دلم تا صبح، در طول کریدور، مثنوی می خواند

 ولی، " کورتکس مغزش"، بر دلم زخم زبان می زد

و دیشب، مثنوی هایش، چنان" ای کاروان..." خواندند

 که گویی دوری اش، نیشی به " مغز استخوان" می زد    ( 1)

 زمستان بود و شاعر از رمق افتاده بود اما

"بهار عارضش خطی به خون ارغوان" می زد    ( 2)

 پا نوشت:

1-  ای کاروان، آهسته ران کارام جانم می رود .../ ... گویی که نیشی دور از او بر استخوانم می رود (سعدی)

2-  بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد / بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد (حافظ )

  

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 22:54 | |

                    سه تار  

 من، آن شب، دست دل کاری ندادم

          تن پتیاره را یاری ندادم

      سرم را گشنه بر بالش نهادم

     سه تارم را به سمساری ندادم

                    دی ۸۵

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 17:36 | |