به سرباز مظلوم تیپ دو .بچه ی جنوب بود. منافقان مرزی، او را در دهلران سر بریدند. جسم بی جانش طعمه سگها شد.به زعم ارتش، وی قصد فرار از منطقه عملیاتی را داشت. آخر...مگر می شد...!؟

چرا امشب دل دریا گرفته ؟
که بندر بوی واویلا گرفته
دمام* و سنج شرجی را بکوبان
عزا امشب دل ما را گرفته
که مجنون را، به صحرا سر بریدند
از این ماتم دل لیلا گرفته
به نخلستان بگو تا خون بنالد
دل نخل و دل خرما گرفته
نه کارون و نه اروند و نه کرخه
که آب چشم ما غوغا گرفته
شب شعر و شب شام غریبان
هوای عصر عاشورا گرفته
* دمام ساز کوبه ای مرسوم در جنوب است.در ایام عزاداری-مثل محرم- زیاد بکار می آید."بخاطر هانیه" کیومرث پوراحمد که یادتان است!؟
گفتمش: این اندک زمان که در قونیه بودم مرا حلاوتی در خاطر است که از هیچ زمان چنین حلاوتی به خاطر ندترم. اما طعن و صدمات بالا گرفته است.ترسم مرا بر آن دارند تا چون خودشان به طعن و آزار دست بیازم که خدا، خود گواه است که اگر چنین کنم، از آنان برترم در این خصوص. لیک مرا برای امری دیگر آفریده اند. از این رو صلاح ندانم تا بیشتر در اینجا اقامت گزینم.اگر رخصت دهید از این دیار بشوم تا فرصتی دیگر...مولانایم ، آن شب، در میان باران،سماعی شگفت بیاغازید، سراپا اشک بود و اشک. با چشمانی گریان مرا در آغوش گرفت و پرسید: خود به کدام دیار شوی؟ گفتمش:ندانم، هر کجای خدا فرماید، اما گمان کنم به شام روم که شنودم در آن دیار عارفان بزرگ رحل اقامت افکندند. اما اگر تقدیر بر آن نهاده باشندکه ملک داد و مولانا را دیداری دیگر حاصل آید،پیش از مرگ من باز خواهم آمدن.
مرا تاب سخن نبود هنگام فراق محبوب،و من خود نخست بار بود که در فراق آدمی میگریستم.چرا که او خود،آدم نبود، ملکی بوددر زمین خداوندی به بند آمده تا شب را روشنایی دهد چون مَه. مولانا دیوانه وار در صحن حیاط چرخ می زد.آنچنان بی پروا که مرا خود هراس آمد از آن همه شوری که او در سر داشت. غلام را گفتم: اورا به خود آور، پیش از آنکه در آب و گل غوطه خورد!
مرا خود تا ماندن نبود.بی اختیار باران اشک، چهره ام را شستن گرفت. مرکب را زین کردم و به راه افتادم...آرام و بی همهمه...
من آتشم،تو دودی / آن ماری شیمل
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز کویت برندارم روز و شب
روز و شب راهمچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
میکشم مستانه بارت بی خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزهام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز
روزوشب را میشمارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
"مولانا"
***
به توصیه دوستان،" برنا" را فعلن قرنطینه کردیم تا از عواقب هر نوع بیماری،در امان باشد.توضیح بیشتر هم بلد نیستم بدهم!

