اول - صبح یکی از روزهای پاییزی سال پیش ..در خانه کسی نیست. تلوزیون را روشن می کنم. کارتون " بینوایان" ( دختری به نام نل ) برای چندمین بار دارد پخش می شود. با آن آهنگ قشنگی که دارد و خاطرات سیاه و سفید و خاکستری....
- نل( کوزت) : پدر بزرگ، چرا چیزی از مادرم نمیگین؟
- ژان وار ژان: مادرت وقتی تو مارسی بودیم...
بهانه ای شد برای تولد این غزل ، آن هم در عرض فقط دو سه ساعت ، که البته به خودم خیلی چسبید!
برای یک نفر خواندم . گفت : تو به قضیه موعود و انتظار و منجی خودمان طعنه زدی!
تنم لرزید. گفتم : ولی من...
قضاوت با شما!
|
یکبار دیگر داستان از بینوایان از رنج های نا تمام ژان وار ژان یک بار دیگر حبس با اعمال شاقه تنها به جرم دزدی یک تکه از نان " دزد " اشتباه چاپی" درد" است، اگر نه از خانه ژان وار ژان نمی دزدید گلدان آقای ژان وار ژان، بیا بگریز از این شهر بگریز از این نامردم بی دین و ایمان بگریز از این مردم که مزدوران حاکم پشت نقاب عابران گشتند پنهان حال و هوا اینجا فقط برف است و سرما اینجا کوزت از بی پناهی می دهد جان آقای ژان وار ژان، بیا چشم انتظاریم تاریخ زیر چرخ گاری مانده نالان یا... نه! بمان افسانه و در خویشتن باش تا کی فرار از این و آن ، تا کی گریزان؟
|
|
آخر، شاعر که به محرک های فیزیکی واکنش نشان نمی دهد! این چه انتظار بی جایی است که ازاو دارند!؟
خسته است و خوابیده...!
خدایا ، خودت احمد عزیزی را بیدار کن!
ز همصحبت بد جدایی ُ جدایی...
" سعید . ب " ، بمب خنده کلاسمان بود. سال سوم دبیرستان. عضو تیم ملی جوانان هندبال ، قرآن خوان مراسم های مدرسه ، نقاشیش هم فوق العاده بود و خلاصه اینکه به اصطلاح آن روزهایمان end مرام و معرفت بود! چند روز پیش دیدمش .سیگار به دست، با قدی خمیده، چشمانی گود افتاده و... او بود که مرا بجا آورد. هم صحبت شدیم . گفت در یکی از بوتیکهای پاساژ...فروشندگی می کنم. به سختی می شد در مقابلش ایستاد. بوی الکل از دهانش می تپید. صدایش خش زشتی پیدا کرده بود . نای حرف زدن نداشت .بمب کلاسمان خنثی شده بود! موقع خداحافظی کارت تبلیغ بوتیکش را داد و گفت که حتما بهش سر بزنم.... خداحافظی کردیم.... چند لحظه بعد جوی آب، کارت مچاله شده دست مرا با خود برد!
فوتبال دهه هفتاد ، تلوزیون قدیمی توشیبا ، چراغ خاموش ، کمر شکسته متکاها ، تعادل خواب روی تیزی آرنج ، شق شق تخمه و وحدت معصومانه سه برادر در فوتبال نگاه کردن ، من و فرهاد و فرزاد ... گویی تمام دنیا همان اتاق بود.
وحالا باز هم تب فوتبال موسوم به یورو 2008 ، لالایی های عادل فردوسی پور و خمیازه های تنهایی قافیه ، تلوزیون را خاموش می کنم و می خوابم.
از نیستان تا مرا ببریده اند...
تهران
27 خرداد 1364
نور سفید قشنگی چشمانم را نوازش میدهد. همه بدنم درد می کند. گویی از بلندی افتاده باشم . نور سفید رنگ کم کم دارد محو میشود . محو ...محو...وحالا دیگر چیزی از این نور نمی بینم.به سختی چشمانم را باز نگه داشته ام. بی هیچ رو دربایستی فقط ، های های گریه میکنم. گرسنه ، تشنه ، خسته از سفری دور.... اما این ، تمام درد من نیست. چه اتهام سنگینی!" گرسنه است . برای همین گریه میکند". دست و پا زدن هم گویی بی فایده است. کم کم چشمانم باز تر می شوند. چه قیافه های زشت و ترسناکی! سخت است اما باید عادت کرد.
گاهی باید مجبور به دوست داشتن بود!
و حالا من همان عصمت کودکانه ام را....
تولدت مبارک
مجید

