|
نشسته ام و انبوه سال های نو را دوره می کنم. 82،81،80....86 و حالا 87... فروردین تک تک این سالها برای خودشان ابهتی داشتند! اما گذشتند! با تبریک گفتن ما که چیزی عوض نمی شود. 87 هم همین طور است نباید گول نو بودنش را خورد دیر یا زود جسد ماهی های قرمز بر روی آب شناور می شود ، سبزه هامان پلاسیده می شود ، لباسهای نو کهنه می شوند، و از همه مهمتر عزیزانمان به ... نزدیک می شوند. تا چشم بر هم بزنی چنان برفی بر روی درختان یخ ببندد که صدای شیون شکوفه های امروز را بشنوی. حالا با این همه سال نو مبارک باشد؟! اصلا 87 نو است؟! |
|
|
هیچی... مطلب خاصی نیست! نه... مطلب هست. خیلی هم هست. حوصله نیست! این روزها خوابم می آید!
* * * این عکس هم ، همینطوری... برای اینکه پست قشنگ دیده شود.
|
|
|
یکشنبه 9/ دی /86 03 عجب شیر اولین پست نگهبانی : پاس سه سیم خاردار ساعت سه بامداد : باید راس ساعت، پست را از نگهبان قبلی تحویل بگیرم. برفی که هفته پیش باریده ، بر روی زمین یخ بسته. هوا سوز عجیبی دارد. از دوسه روز پیش سرما خورده ام. تب و لرز دارم. آب ریزش لعنتی کلافه ام کرده.همه لباسهایی که دارم می پوشم. کوچک و بزرگ .جور و نا جور. همه و همه را می شوم. جیب هایم را پر از کشمش می کنم. می گویند کشمش گرما زاست. |
|
|
وای ... پاکت کشمش بوی خانه را میدهد... نگهبانی پاس سه، تنهایی نیست. با" آرمین "هستم. آرمین بچه بم است. در حادثه زلزله دو خواهر و برادرش را از دست داده. خودش را هم یک صلیب سرخی سوئدی نجات داده. نگهبان های قبلی از دیدمان خوشحال می شوند و با رسیدن ما پست را ترک می کنند... من و آرمین نباید با هم صحبت کنیم. به موازات امتداد سیم خاردار ولی در خلاف جهت همدیگر. او از چپ به راست و من از راست به چپ. فقط هر گاه روبه روی هم میرسیم با لبخند تلخی به هم خسته نباشید میگوییم و ... ساعت چهار بامداد: حالا می فهمم " قندیل بستن " یعنی چه! ناخن های دست و پایم یخ زده. دستانم را به زحمت حرکت میدهم. لعنت به این دستکش ها که گویی با سوز سرما اعتلاف کرده اند! فقط یک سوال : چرا از میان این همه عضو بدن فقط ناخن ها... ؟! کاش پاسخی بود. باید ساعت را ببینم. دست چپم را به زحمت از جیبم در می آورم و از زیر بند اسلحه رد میکنم. ولی... آستین بالا زدن همان و یورش بیرحمانه سرما به درون همان... ساعت هنوز چهار است. هنوز یک ساعت دیگر باقی است. زمان چه کند پیش میرود! از راه رفتن خسته شدم. برای چند لحظه می ایستم. عجیب که هوا سرد است ولی خواب از سر و صورتم سرریز میشود! خواب ، خواب ... خواب... در کتابخانه دانشگاه نشسته ایم. دارم به همکلاسیم " میلاد " سرمشق خوشنویسی میدهم." در خرابات مغان نور خدا می بینم". ام پی تری پلیر ایمان و آهنگ " سالهای تنهایی " " خورخه روگریدز " .... پایم شل می شود ... عجب خوابی... .و چه تناقض آزار دهنده ای !؟ ای کاش گریستن زیاد سخت نبود... صدای زوزه سگهای اطراف خط ، چرتم را پاره کرد. نگهبان پست قبل می گفت این سگ پشت سیم خادار آبستن است! ساعت پبج بامداد : پاس تمام شد! تقریبا یخ زده ام ! دیگر سرما را حس نمی کنم .با شروع شیپور بیداری، چراغ آسایشگاه ها یک به یک روشن می شوند. بهترین چیزی که می توان دید سایه آمدن نگهبان های پست بعد است. پست را تحویل می دهم تا هر چه سریعتر به آسایشگاه برگردم. رویای بخاری آسایشگاه در ذهنم شیون میزند! ماده سگ آبستنی که تا همین چند دقیقه پیش ضجه میزد ، آرام گرفته و حالا دارد توله هایش را تیمار میدهد... | |
از دنیای کاغذ و کلمه و کتاب و وبلاگ به جایی بروی که پلک آدم یخ میزند.
پادگان 03 عجب شیر
جایی که...
لطفا به من خسته نباشید بگویید!
|
بشمار سه... وقتی خورشید شعر
|
|





