تبليغاتX
قــا فـــیـــه

روز اول مهرماه هر سال ، همواره برای ما یادآور اولین روز مدرسه رفتنمان است. یاد آور گریه ها و اضطراب های لحظه های تلخ جدایی از مادر است. شاید برای خیلی ها ، آن گریه کردن ها بی معنی و بچه گانه به نظر برسد، اما به نظر من بچه ای که در اولین روز مدرسه اش گریه نکند، واقعا موجود مزخرفی است.یعنی چنین بچه ای هیچ چیز برای از دست دادن نداشته که برای آن گریه کند!؟ ما ها حق داشتیم گریه کنیم.اصلا باید خون گریه میکردیم. گریه که سهل است، باید جیغ می کشیدیم، سرو کله مان را به دیوار می کوبیدیم ، خودمان را می زدیم و ... نباید به این سادگی ها تسلیم می شدیم .مگر اتفاق کمی داشت می افتاد؟!

آغوش گرم مادر را از ما گرفتند و عوضش ما را به دست یک عده آدم عقده ای سپردند .عروسک ها و اسباب بازی ها یمان را گرفتند و عوضش کتاب های کاهی زوار دررفته کسل کننده را به ما دادند. خواب ناز سر صبح را از ما گرفتند و عوضش ما را در حیاط یخ زده مدزسه، خبردار نگه داشتند و برایمان " آیاتی از کلام الله مجید" خواندند و برای بچه های هشت نه ساله از استکبار جهانی حرف زدند! (به خیال خودشان هم داشتند به قرآن خدمت میکردند).دوست پسرها و دوست دختر های کودکیمان را گرفتند و چند تا بچه سوسول تفلون را به نام همکلاسی به ما انداختند و....

واقعا چنین معامله ای گریه ندارد ؟ ناظم مدرسه مان، به همکلاسی سال دوم ابتدایی ام که هنوز قدش به یک متر و وزنش به سی کیلو  نرسیده بود چنان کشیده ای زد که طفلک خودش را خیس کرد! چرا ؟ چون در حیاط می دوید!! مردک مثل اینکه با یک وجب بچه خصومت پنجاه ساله داشته باشد!(حالا خودتان قضاوت کنید. مدرسه هایمان را یک ایران کوچک در نظر بگیرید و ببینید که در آن دموکراسی و حقوق بشر وجود دارد یا نه!؟)

من با اینکه چهار سال است که دوران مدرسه ام را تمام کرده ام و با تمام احترامی که به گذشته ام قائلم،  اما هیچ احساس" یادش به خیری" نسبت به دوران مدرسه ام ندارم. آن هم دقیقا به خاطر مسائلی که  ذکر کردم. چندی پیش از خیابان می گذشتم، متوجه شدم دبیرستان دوران تحصیلم را دارند خراب می کنند. مدرسه مان در عرض نیم ساعت با خاک یکسان شد. اما من اصلا احساس بدی نداشتم! ( تازه، با خودم می خواندم: بهرام که گور میگرفتی همه عمر/دیدی که چگونه گور بهرام گرفت!)

البته نمی دانم وضع مدارس حالا چگونه است؟ بهتر شده یا همان محل های سلاخی روح بچه ها باقی مانده؟ نمیدانم! اما وقتی از جلوی مدرسه ای رد می شوم حس خوبی نسبت به موقعیتم ندارم! ( اخبار و مطالب مدرسه ها صدق این حس مرا تایید می کنند !)

پیام اخلاقی به پدر و مادر های عزیز :

بروید وام بگیرید، قرض کنید ، پول با بهره جور کنید و... اما بچه هایتان را در مدارس غیر انتفاعی ثبت نام کنید! حداقل در مدارس غیر انتفاعی، مسائلی که گفتم کمرنگ تر است.

کاش دنیا به چنان ظرفیتی می رسید که آدم ها فقط و فقط به خاطر فهمیدن و دانستن درس می خواندند!

چرا که اصلا تحصیلات آکادمیک تنها راه دانستن و فهمیدن نیست. (یاد نیست در کدام کتاب دکتر شریعتی ، دکتر این بحث را تحت عنوان الیناسیون بررسی می کند). از همین رو داریم:

برداشتی نو از وصیت نامه شهید باکری عزیز:

آدم ها بعد از دیپلم گفتن به سه دسته تقسیم می شوند:

دسته اول بعد از دیپلم گرفتن، شغل آزادی برای خود دست و پا می کنند و دچار روز مره گی های اقتصادی جامعه می شوند.

دسته دوم بعد از دیپلم گرفتن، وارد دانشگاه شده و برای مدت محدود چهار پنج سال دانشجو محسوب می شوند.

دسته سوم دیپلم بگیرند یا نگیرند، وارد دانشگاه بشوند یا نشوند، همواره دانشجو هستند. ایشان همان انسان های فرهیخته و صاحب مطالعه و روشنفکر هستند.

پس از خدا بخواهید تا خودش فکری به حال و روزمان بکند تا همگی از عواقب زندگی بعد از دیپلم ،در امان بمانیم چرا که عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و از دسته سوم بودن نیز سخت و دشوار است.

 

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 22:29 | |

 

قافیه

    

سال پیش، از رادیو قطعه آهنگی شنیدم باعنوان برگریزان. گوینده در توضیح این آهنگ ، گفت :" این آهنگ کاری است از گروه " مهتاب "، که البته من شناختی ازاین گروه ندارم."یک قطعه پانزده دقیقه ای با ساختاری بسیار زیبا و متفاوت در دشتی، که در آن، با تنضیم و سازبندیمناسب سه تار ، کمانچه ، دف ، بربط و نی ، فضای برگریزان پاییزی به خوبی تصویر شده بود.حتی در قسمتهایی از آن ، از آهنگ خراسانی" لیلا بانو " به همراه دوتار مرسوم خراسان  

 بهره گرفته شده بود . چندی پیش اتفاقی، البوم این آهنگ را اتفاقی پیدا کردم. " سایه روشن مهتاب" با موسیقی " احسان ذبیحی فر" و آواز " بیزن کامکار" و سه غزل از "سایه". از معدود آثاری که" بیزن کامکار" جدا از گروه کامکار ها اجرا کرده است. البته در گاهی اوقات صدای سولیست  زن همراه صدای کامکار ، یک گام جلوتر از صدای خواننده است ، که جای تعجب دارد که چگونه توانسته از دیوار ارشاد عبور کند!!

حداقل پانزده دقیقه آغازی این اثر بسیار شنیدنی است. اگر یافتید حتما گوش کنید!

 

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 11:24 | |

پاداش سکوت: کلیشه ولی خوش ساخت

 

  پاداش سکوت

 

" پاداش سکوت " را دیدم. فیلمی که ماجرای یکی از اتفاقات تلخ سالهای دفاع مقدس را( که گویا در عملیات والفجرهشت و برای یکی از رزمنده گان سپاه ارومیه رخ داده است) را با پرداختی صد البتهکلیشه ای ، روایت می کند.

" جانبازی به نام اکبرکه اکنون در ایستگاه اتوبوس بلیط می فروشد با دیدن یکی از همرزمان شهیدش، در مستند روایت فتح ، پس از بیست سال لب به اعترافی هولناک گشاده و...      

                                                                                                                                              بقیه در ادامه مطلب...

توجه: در این یادداشت پایان فیلم مشخص خواهد شد!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 18:49 | |

 

دیروز ( نیمه شعبان ) وقتی ، از خانه ی برادرم بر می گشتیم گفتیم در راه سری هم به خاک یکی ار فامیل ها بزنیم و فاتحه ای بخوانیم ، بلکه به بهشت برود! نتوانستیم قبرش را پیدا کنیم. به راه خود ادامه دادیم. در حاشیه وادی رحمت گورستان متروکه نسبتا وسیعی بود که برعکس سایر قبرها بی آب و سبزی بود. تا چشم کار می کرد پر بود از علف های هرز خشکیده. پدر میگفت معمولا آنهایی را که اعدام می کنند ، در این جا خاک میکنند. کنجکاو شدیم.از ماشین پیاده شدیم تا برویم روی سنگ قبرها را را بخوانیم. اما وقتی نزدیک تر رفتیم...

این گورستان محل دفن بچه هایی بودند که در اوایل دهه شصت مرده بودند و بیشتر از دو سه سال عمر نکرده بودند. اکثر آنها هم سن خودم بودند.

فکرش را بکنید، درست در اوج جشن های نیمه شعبان که فضای غالب شهر پر از شور و شادی و امید و... بود ما درچنین فضای  یاس آور سنگینی قرار داشتیم. گورستانی که جز زوزه ملایم و گرم باد و رقص علف های هرز چیزی در آن شنیده و دیده نمی شد. گورستان بجه ها... روی یکی از سنگ قبر ها نوشته بود: تولد 1363/ وفات 1367. یعنی موقع مرگ چهار ساله بوده. مشخص بود که سنگ قبرش را تازه عوض کرده بودند. به این فکر میکردم که لابد مادر این بچه بعد از نوزده سال هنوز هم با مرگ بچه اش کنار نیامده که سنگش را عوض کرده. چنین فضای بکری را فقط در بعضی از فیلم ها و دیده بودم و بس. از روی تک تک قبر هر رد می شدم . بیت به بیت رباعیات خیام را می توانستم در آنجا ببینم!

پدر میگفت: چون بدن بچه ها لطیف است و زود تجزیه میشود ، این گورستان را آباد نکردند تا از چند وقت دیگر  میت های تازه را به این جا منتقل کنند. با شنیدن این جمله مو به تنم سیخ شد. سوار شدیم تا به خانه برگردیم . خورشید غروب میکرد و من به این فکر میکردم که باید گه گرفت به چنین دنیایی که اولین و زودترین چیزی که در آن تجزیه می شود تن لطیف بچه ها است...حالا با منجی یا بی منجی، این اوضاع زیاد هم فرق نمیکند...

 

 

 

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 20:17 | |

 

شما به ملکوت خدا نمی رسید مگر اینکه کودک شوید. ( انجیل )

 

خواهرزاده چهار ساله فجیعی! دارم که گاهی وقت ها ، ظهرها، من با گفتن قصه ی بداهه ای او را می خوابانم.دیگر یاد گرفته ام که چگونه او را خواب بدهم .صدایم را یکنواخت می کنم و خش مختصری هم به آن می دهم ، بعد من و خواهر زاده  و هاپو و پیشی و جوجو در جنگلی انبوه ، مسیری را آغاز می کنیم و در راه هر جانور دیگری را هم که ببینیم با خود به ناکجا آبادی می بریم که هیچ وقت نه من به آنجا می رسم نه خواهرزاده و نه هیچ کدام از آن حیوانات. چون در راه خواهرزاده می خوابد مرا در تاریکی انبوه جنگل تنها می گذارد. به این ترتیب من همواره راوی قصه ای هستم که خود نیز پایان آن را نمی دانم.

 

 

 خوب به یاد دارم وقتی که برای اولین بار، او را با این حیله خوابانیدم ، بعد از به خواب رفتن او، حس خوبی نداشتم. احساس گناه میکردم. من آدم بزرگ با سوء استفاده از حس کنجکاوی و ماجراجویی کودکی او، سلولهای خاکستری ذهن او را به قدری می پیچاندم که او خسته می شد و می خوابید. ولی این گناه هم به مرور مثل سایر گناه هایی که میکنیم ، عادی عادی عادی شد…

 اما لحظه ای هم که او کم کم دارد به خواب میرود هم ، به نوبه خود لحظه نابی است. حس لطیف مادرانه ای که در پس این حس خفته است ، اصلا قابل توصیف نیست. ( جدا از رابطه فامیلی) به حدی زیبا وارد عالم خواب می شود که دلم می خواهد همان لحظه " فدایش " شوم. واقعا غیر قابل توصیف است. مثل لحظه های شعر گفتن ، مثل راه رفتن روی ابر ها ، مثل بودن با یک فرشته …نه نمی توان گفت…

گاهی در این موقع ها آرزو می کنم که او هیچ وقت بزرگ نشود! و همین طور فرشته بماند.او آرام آرام به خواب میرود و من معصومیت از دست رفته بزرگی ام را در پس چهره سرشار از عصمت کودکانه او جستجو می کنم. جالب اینکه او همیشه گول قصه را می خورد و هیچ وقت تجربه دفعه قبل را به یاد نمی آورد که این را هم باید به حساب معصومیت کودکی او گذاشت ، تا دفعه بعد که دوباره من باشم و او و مسیر بی پایان جنگل انبوه …

 

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 14:43 | |

 

چندی پیش فیلمی را دیدم که تا آن لحظه حتی اسمش را هم نشنیده بودم. اسم فیلم هم به نوع خود برایم جالب بود.

فکرش را بکنید " زمستان است " ، آن هم درست وسط تابستان.کاش فرصتی بود تا این فیلم را بیش از یکبار می دیدم.

زمستان است ، سومين ساخته رفيع پيتز( فیلمساز فرانسوی الاصل) ، براساس داستان سفر نوشته محمود دولت آبادی، پس از فصل پنجم و صنم، بيش از آن که در داخل کشورش توفيقی داشته باشد، در خارج از کشور دستاوردهای باارزشی داشته است.این فيلم موفق شد سيمرغ بلورين بهترين فيلمبرداری (محمد داودی) و بهترين صدابرداری (يدالله نجفی و ناصر شکوهی نيا) را در بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر به دست آورد. با اين حال در دهمين جشن سينمای ايران دست خالی ماند.در برابر، در جشنواره وايادوليد اسپانيا، نه تنها موفق به کسب خوشه نقره ای شد بلکه محمد داودی جايزه بهترين فيلمبردار را نيز از آن جشنواره به دست آورد. در جشنواره فيلم پاريس نيز جايزه اول بخش سينمای آينده را از آن خود کرد. همچنين فيلم در چندين جشنواره و همايش بين المللی ديگر نيز حضور موفقی داشته است.

 زمستان است

مختار با زن و بچه و مادرزنش خانه ای کنار خط آهن دارد. در تنگنای روزگار سفر به خارج را دوای درد خود می يابد. زن جوان، با مادر و بچه خردسال تنها می مانند.مرحب که تازه از سفر آمده ، جويای کار است و با کمک دوستش در کارگاهی شغلی برای خود دست وپا می کند. او در پرسه ها و گشت و گذارش در محل ، چند بار با زن جوان برخورد می کند و دل به او می بازد. پليس خبری برای خانواده مختار می آورد و آنها گمان می کنند که مرد مرده است. مرحب سراغ زن جوان می رود و او را به عقد خود درمی آورد. بی تابی های مرحب موجب درگيريش با سرکارگر می شود و کارش را از دست می دهد.

در همين حال  مختار در حالی که يک پايش را از دست داده ، از خارج برمی گردد، که تازه در می يابد زنش با ديگری محشور است. زير بارش برف زمستانی و در کمال نوميدی و بی کسی خود را به زير قطار می اندازد.                                                                     بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 14:4 | |