|
"تایتانیک" در زمان پخش جهانی توانست مخاطبان زیادی را به سینماها بکشاند، نسخه پرده ای آن هم سریعتر از موعد به دست مخاطبان ایرانی رسید. ولی هیچکدام از این دلایل نمی توانند توجیه کننده خوبی برای پخش این فیلم از سیمای جمهوری اسلامی ایران باشند . | |
|
به گزارش خبرنگار مهر، در میان انبوه خبرهای داغ روز که هر کدام به متن یا حاشیه حوزه های مختلف فرهنگ و هنر می پردازند، نکته جالبی البته برای نکته دانان به چشم می خورد که خود سازنده پرسش های بسیاری است : "فیلم سینمایی "تایتانیک" ساخته جیمز کامرون برای پخش از تلویزیون ایران دوبله شد." نکته جالب این خبر نه پخش فیلم پرمخاطب محصول سال 1997، نه زمان طولانی فیلم، نه درام عاشقانه ای با اولین حضورهای برجسته کیت وینسلت و لئوناردو دی کاپریو، بلکه در این وجه نهفته که "تایتانیک" با توجه به نوع داستان، وجود صحنه های رمانس اساسی در فیلم که در اتفاقات پیش آمده بسیار کلیدی هستند، موسیقی، حرکات موزون و اصلاً نوع پوشش بازیگر نقش اول زن و به تبع آن باقی زنان بازیگر، چگونه امکان پخش از سیمای جمهوری اسلامی را پیدا می کند؟ اصلاً نیاز صرف هزینه برای دوبله چنین فیلمی که برخلاف نظر سرپرست دوبلاژ فیلم کمتر کسی آن را ندیده (درست مانند فیلم "شعله" هندی) چیست؟
کیت وینسلت و لئوناردو دیکاپریو در "تایتانیک" "تایتانیک" در زمان پخش جهانی توانست به خاطر رمانس خاص، حضور بازیگران جوان و خوش چهره و دخیل کردن عنصر تخیل در چگونگی وقوع این حادثه مستند مخاطبان زیادی را به سینماها بکشاند. نسخه پرده ای آن هم سریعتر از موعد به دست مخاطبان ایرانی رسید، ولی هیچکدام از این دلایل نمی توانند توجیه کننده خوبی برای پخش این فیلم از سیمای جمهوری اسلامی ایران باشند که تعاریف خاصی برای پخش آثار دارد و گاهی فیلم های تولید داخل هم در عبور از فیلتر ممیزی آن دچار اصلاحات اساسی می شوند. (منبع:مهر) |
به بهانه فرا رسیدن ماه های خدایی رجب و شعبان و رمضان :
الهی، وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم!
الهی، روزم را چو شبم روحانی گردان و شبم را چو روزم نورانی!
الهی،از شیاطین جن بریدن دشوار نیست، با شیاطین انس چه باید کرد؟
"حضرت ایه الله جوادی آملی"
مسلمانی نیست که زراعتی کند و یا نهالی بنشاند، سپس پرنده یا انسان و چهارپایی از آن بخورد و برای او صدقه به شمار نیاید.
"حدیث نبوی"
خدایا، به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا ، خدمت بی نان، خوبی بی نمود، عشق بی هوس و تنهایی در جمعیت عنایت بفرما.
"دکتر شریعتی"
شبلی بسیار گفت " الله الله ". پرسیدند: تو را چه سبب است که همی گویی" الله " و نگویی " لااله الا الله ". گفت : ترسم که در" لااله..." مرگ در آید و به "... الا الله " نرسم .
"جوامع الحکایات عوفی"
کوفته شد سینه مجروح من هیچ نماند از من واز روح من
گر ندهی داد من، ای شهریار با تو رود روزشمار این شمار
" نظامی"
مدتی بود که موسیقی جدید و متفاوتی ( ازنوع بسیار خوب ) نشنیده بودم. اما در عین حال فکرش را هم نمیکردم که خواننده چنین اثری همان ، "علیرضا افتخاری " خودمان باشد.سالها پیش اگرافتخاری ساعت سه نصف شب هم کاست میداد نیم ساعت بعد آن را از زیر سنگ هم که شده پیدا میکردم و با ولع خاصی گوش میکردم. بعلاوه همه کارهای قدیمی اش را که محصول دهه طلایی شصت بود را هم پیدا کرده بودم.اما افتخاری به یکباره عوض شد. کارهایش تغییر کرد.حشو خواند. شعرها و ترانه های محاوره ای خواند. حتی به زعم بعضی ها، به شدت افت کرد .در سیما به طرز فجیعی!! لب خوانی کرد. زیاد کاست داد. همه ی اینها بعلاوه مصاحبه جنجالی وی با " ایرنا " ( که به موسیقی سنتی کنونی عتاب کردو آن را تکراری و قجری خواند) باعث شد دیگر خیلی ها(از جمله خودم) بی خیال او شوند.تا اینکه سال پیش، به مناسبت سال پیامبر(ص) آلبومی باعنوان" قلندروار " با صدای افتخاری تهیه و همین چند روز پیش عرضه شد.
" قلندروار " اثری است که نه تنها معرف موسیقی ناب ایرانی بلکه نمایانگر فرهنگ والای مشرق زمین نیز است.همخوانی سولیستهای هندی و بوسنیایی ، در این اثر (که مانند آن در کنسرت جاده ابریشم افتخاری نیز سابقه دارد) موید این مطلب است.افتخاری نیز انصافا اجرای قلندرانه ای از اثر داشته است که مانند آن را یکبار در همین حس و حال و در بداهه خوانی "مستانه " همراه با استاد ذوالفنون اجرا کرده است. در جایی به نقل از "شجریان" خواندم که که اگر صدای اورا ( افتخاری ) را من داشتم به بلبل ها آواز خواندن را یاد می دادم!!
اوج و فرودهای خواننده بین ماهور و اصفهان( به خصوص در تصنیف اول)،تطابق تحریرها با لحن سولیست ها، خلق فضاهاي بديع و متنوع با بهرهگيري از عناصر موسيقايي مشرق زمين همه و همه باعث ایجاد موسيقياي فاخر و در خور آثار قبلی خواننده چون غریبستان ، مقام صبر، مهرورزان ، سرو سیمین ، راز گل ، نیلوفرانه و..برای ژانرهاي موسيقي تصويري، برنامه اي، تلفيقي، حماسي، رسانهاي و ...است. مطمئن باشید" قلندرانه " همچون " نیلوفرانه" اتفاق مهمی در میان مخاطبان جدی موسیقی خواهد بود گذشته از این ها این اثر میتواند حجم انتقادات مختلف علیه افتخاری را نیز کاهش دهد. به شرطی که افتخاری همین افتخاری باشد که هست....
فبل از اینکه " پارک وی " را ببینم ،فکر میکردم( و امید وار بودم ) این فیلم از موج های سینمای ایران باشد.( قبول داشته باشید یا نه ، سینمای ما چیزی جز موج های هر از گاه و زود گذر نیست !!( به این نام ها (موج ها) نگاه کنید: قیصر ، هامون ، کلاه قرمزی، آزانش شیشه ای ، نسل سوخته ، قرمز، مارمولک و…و دیگرهیچ ) اما بعد از دیدن آن متوجه همان مرداب قدیمی و راکد خودمان شدم.چنانچه در تیزرهای تبلیغاتی آن آمده است ، بسیار امید وار بودم که این فیلم موفقیت فیم" قرمز" را تکرار کند. " قرمز" فیلمی است که حتی پس از مدتها هنوز هم فیلم تاثیر گذار است اما " پارک وی"… .

«پارک وی» هرچه که است هیچ شباهتی به ژانر وحشت نداشت و نه تنها من را نترساند، که باعث شد تمام مدتِ تماشای فیلم بدون هیچ لذتی، فقط منتظر اتفاق های ترسنک دور از ذهن باشم . فکر نمیکنم که پارکوی واقعاً اتفاق خاصی در سینمای ایران باشد. نمیدانم تا کی باید فکر کنیم که ژانر وحشت یعنی برقِ خانه برود، باران (و در این فیلم بارانِ شلنگی!) بیاید، صدای رعد و برق با فریادِ یکی از شخصیتهای فیلم همزمان بشود و حالت چشمهای بازیگران قرار باشد ترس را القا کند (او یک فرشته بود را یادتان است؟). تمام اینها که گفتم در «پارکوی» برای ترساندنِ تماشاگر استفاده شده. نمیدانم چرا مدافعانِ پارکوی از متفاوت بودنِ آن و جراتِ کارگردانش حرف میزنند. وقتی به قول منتقدان در کشور ما امکانات برای ساختنِ فیلم ترسناک وجود ندارد، چرا باید یک کارگردان سعی بکند که فیلمی در این ژانر بسازد که حتی یک سکانس آن هم ترسناک نشود! خیلی دلم میخواست امروز آقای جیرانی را میدیدم، و میپرسیدم انصافاً اگر ایشان را به عنوان تماشاگر مینشاندیم در سالن سینما، از دیدنِ این فیلم حتی ضربان قلبشان تندتر میشد؟
منتقد سینمایی عزیز میگوید در این فیلم برای اولین بار «خون» نشان داده شده. میپرسم کدام خون؟ آن آب و گواشهای قرمز گوجهای ورود خون به سینمای ایران بود؟ از این بگذریم، آیا واقعاً نمیشود به بعضی اتفاقاتِ این فیلم ایرادِ اساسی گرفت؟ اگر چاقوی بزرگ آشپزخانه را محکم و ناگهانی بکوبند روی دستِ شخصیتِ مرد فیلم (درست روی دست و بین مچ و انگشتان) و بعد هم با ساتور نصف انگشتانِ همان دست را قطع کنند، طرف حداقل باید غش بکند یا نه؟ غش هم که نکند، از میزانِ آب و گواشِ قرمزی که از دستش میرود، کمی رنگ و رویش باید بپرد یا نه؟ حالا که هیچکدام هم اتفاق نمیافتد، باید راست راست، سر و مر و گنده بنشیند روی صندلی و تازه با دهان چسب خورده، کلکل هم بکند؟!
در کنار تمام اینها که گفتم، (و صد البته ماکت باد کرده و مسخرهای که از بیتا فرهی به عنوان جسدِ نشسته در انتهای فیلم ساخته بودند) «پارکوی» حتی بازیهای چشمگیری هم نداشت که بتوانم به خاطرِ آنهم که شده کمی ملایمتر احساسم را بنویسم! (مخصوصا " شریفی نیا" که ده سال هست که همان " ولید " دائم الخمر است که هست).
نمیدانم تا کی قرار است با انتظارِ دیدن فیلمی خوب از کارگردان «قرمز» به سینما برویم و با اثری روبرو بشویم که اعصاب برایمان نگذارد. بیشتر از این دربارهی «پارکوی» نمینویسم. نه از ریتم ابتدا، نه از بیمنطقیِ اتفاقاتِ اصلی، نه از دیالوگهای آبکی و نه از هیچکدامِ چیزهایی که اینطور آشفتهام کرده چیزی نمینویسم. فقط توصیه میکنم که نه گولِ ممنوعیت تماشای فیلم برای زیر شانزده سالهها را بخورید و نه گولِ عنوانِ اولین فیلم ژانرِ وحشتِ ایرانی! به جای آن یا بروید رئیسِ را ببینید، یا اگر خیلی دلتان فیلم ترسناکِ ایرانی میخواهد، بروید سراغِ خوابگاه دختران و همان چند سکانسی که شاید کمی هیجانزدهتان بکند. «پارکوی» بماند برای همانها که بلیتاش را خریدند برای بودنهای دونفره در سالن سینما، نه بیشتر!
حالا که این بغض به دل کهنه گشته نو
چون در بهار گریه آن شاخه های مو
با ترسی از سکوت شب آلود کوچه ها
در جستجوی چهره آشنا و چو
آن کودک گمشده در اضطراب شهر
در حلقه تمسخر بیگانه گشته هو
من، این ضمیر خسته سالهای دور
آن سالهای کهنه که گفتیم سال نو
برگشته تا دوباره نهاد خبر شود
من، آمده دوباره دلالت کند به تو
من آمده خسته و بی های و هو و حیف
از تو فقط " ت" مانده و " واو" و خیال تو
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|