تبليغاتX
قــا فـــیـــه

 

 

مردی که از حصار زمان ها گذشته بود

آه هزار حادثه بر سینه بسته بود

 

رد نگاه عاصی دیروز های او

بر روشنای آینه ها  پینه بسته بود

 

با آمدن، گذشتن و برگشتن از خیال

مرز میان خاطره ها را شکسته بود

 

او ساکن شهر نیاکان ولی دریغ

از کوچه های بی وطنی زار و خسته بود

 

دیشب دوباره دیدمش در همان خیال

او زیر نور ماه درخشان نشسته بود

 

گفتم بیا و فاصله ها را امان بده ، ولی

او از خیال خاطره ها برنگشته بود

 

 

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 9:27 | |

باز هم سالی دگر شروع شد و ما باید تمام سالگرد های  خوب و بد را از نو دوره کنیم...

 دوره کنیم و دوره کنیم و دوره کنیم تا جایی که ...

یادت هست آن روز؟ روزی که نوید آن را از صد ها سال پیش به ما دادند .

 گفتند او می آید با جامی در دست.

آنگاه در باغ راه می رود...

 هر جا که گل تشنه ای را ببیند با کاسه کاسه آب بهشتی، او را سیراب میکند .

به تنهایی تمام آهوها را ضمانت می کند وآرام در باغ راه میرود...

 قناری ها به هم می گویند ساکت باشید،

 عجب آواز خوبی دارد صدای پای این مرد واو همچنان آرام در باغ راه میرود...

 با درخت ها حرف میزند و حرف تک تک آنها را گوش میکند و آرام در باغ راه میرود...

برگهای پاییزی سالهای پیش در زیر پاهای او دو باره جان می گیرند و گل می دهند

 و او همچنان آرام در باغ  راه میرود ...

من در انتهای باغ ایستاده ام. انتهای باغ هنوز پاییزی است. می ترسم.

از چراهای او و سکوتهای خودم می ترسم . مضطربم . عرق سردی روی پیشانی دارم.

 میخواهم فرار کنم ، اما راه خروجی را نمی دانم ... و او همچنان آرام در باغ راه می رود...

هر لحظه به من نزدیکتر می شود. دیگر فاصله زیادی با من ندارد.

 در همین حین وقت اذان می شود. به دستور او تمام پرنده ها باهم اذان می دهند

 و او با همان آبی که در دست دارد وضو می گیرد و نماز آغاز می کند .

تمام یاس ها در پشت سر او می ایستند و نماز مشرق به امامت او اقامه می شود.

 من هم می خواستم به او اقتدا کنم اما... ترسیدم.

 السلام های سبز خود را می گوید و دوباره به راه می افتد...

هر آن ، فاصله ما کمتر می شود و اضطراب من بیشتر...

 تا جایی که... وای... دیگر مرا گریزی نیست. او در مقابلم ایستاده است...

سرم را تا جایی که می توانم پایین می اندازم. زانوهایم می لرزد.

 حرفی برای گفتن ندارم. سکوت او به تشویشم می افزاید.

او به من نگاه میکند و من آرام گریه میکنم. دهانم خشک خشک است .

 کاش می شد کمی هم به من آب بدهد...کاش، کاش، کاش...

چشمانم را می بندم تا نگاه او را نبینم. با تمام توانم پلکهایم را به روی هم فشار میدهم.

 از چشمانم خون می آید و آرام هق هق میزنم... تا جایی که ... حالا دیگر چیزی نمی فهمم ...

چشمانم را باز می کنم . در قبرم نشسته ام .در آن تاریکی

                                             من آرزوی زخمی خود را آرام نوازش می دهم و می گریم   

                                                       واو همچنان آرام در باغ راه می رود ...  

                                                       

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 10:45 | |

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است

                               (قیصر امین پور)

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 20:34 | |

مرا نديده بكيريد و بگذريد از من
 كه جز ملال نصيبي نميبريد از من 

 زمين سوخته ام نا اميد و بي بركت
 كه جز مراتع نفرت نمي چريد از من 


 عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز
 در انتظار نفس هاي ديگريد از من


 خزان به قيمت جان جار مي زنيد اما
 بهار را به پشيزي نمي خريد از من


 شما هر آينه ، آيينه ايد و من همه آه
 عجيب نيست كز اينسان مكدريد از من


 نه در تبري من نيز بيم رسوايي است
 به لب مباد كه نامي بياوريد از من


 اگر فرو بنشيند ز خون من عطشي
 چه جاي واهمه تيغ از شما وريد از من


 چه پيك لايق پيغمبري به سوي شماست ؟
 شما كه قاصد صد شانه بر سريداز من

 
برايتان چه بگويم زياده بانوي من
 شما كه با غم من آشناتريد از من
                      

                       (حسین منزوی)

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 20:13 | |

در لحظه تحویل و دگر گشتن سال

                       با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال

                                           بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا

                                                              مانند نسیم می پرم بی پر و بال

                                                                                        (شفیعی کدکنی)

 

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 11:21 | |