تبليغاتX
قــا فـــیـــه

روزی فرعون بر تخت شاهی نشسته بود و انگور تناول می کرد . شیطان در صورت یکی از ملازمان ظاهر گشت و وی را گفت: " کسی هست که این خوشه نگور را خوشه ی مروارید سازد؟ " فرعون در جواب گفت : " کسی را یارای   این کار نیست."  ناگاه شیطان به لطایف سحر از آن خوشه ی انگور خوشه ای    مروارید ساخت. فرعون در عجب آمد و گفت : " عجب استادی مرد! "  شیطان از این گفته بر افروخت وسیلی بر گردن فرعون نواخت و گفت:"ای نادان مرا با این استادی به بندگی قبول نکرده اند تو با این حماقت دعوی خدایی چگونه کنی؟"                     

 

" جوامع الحکا یا ت عوفی "

                                                                                                          

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 19:49 | |

نشسته ساکت و خسـته به نام ناب نگـار

شـمـرده ثـانیــه هــا را در ایـستــگـاه قطار

 

بــه یــاد لحـظــه آخــر بــه یــاد گــریــه  آب

بـه یـاد قــطـره اشـک چـو دانــه هـای انــار

 

به  یـاد  گوشـه ی  خـانه  بـه یـاد تـنـهـایی

به یـاد نـاخن خـسـته به یاد سـیم سـه تـار

 

در  انـتـظار  کسی  کـه  رهــا  کنــد  او  را

در آن هـوای مـهـی و  در ایــستـگاه  قـطـار

 

میان رفتن و ماندن کلافـه گشت و گریست

فـشـرده  دسـتـه کیـف پـر  از  طـلـا  و دلـار

 

و  نـور  کوچـک  زردی  از  انـتـهـای  مـهـی

نـویـد   فـاصـله   داد  و   نـویـد   وقـت  قـرار

 

نفس به ثانـیه افتـاد و ظـالمـانـه شـکـسـت

سکـوت حـال و هـوا را صـدای سـوت قـطـار

 

هنوز در دل خود هاله هایی از شک داشت

صـدای  دلـهـره دارد  صـدای  سـوت  قـطـار

 

نگـار  و  یـاد  انـار  و  سـه تـار  و ساک دلـار

صـدای سـوت قطـار  و  صـدای سـوت قطـار

 

 ....و   اولین  خبر  از  صفحه  حوادث   بود:

"وقوع  یک شب  خونین  در  ایستگاه قطار"

                               

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 15:1 | |

  از روي دستخط قشنگش كه مانده بود
  ديشب به احتمال قوي شعر خوانده بود
  اسمش بهار بود ولي موج انفجار
  پروانه هاي روسري اش را پرانده بود
  پرتاب ناگهاني خون روي صورتش
 چندين گل شقايق كوچك نشانده بود

  وقتي پليس وارد اين اتفاق شد
  چيزي براي ثبت جنايت نمانده بود
 گفتند: مرد نيمة شب با دوچرخه اش
 خود را به كوچه ي گل مريم رسانده بود
 مي خواست اعتراف بزرگي كند ولي
 زن ماشه را دو ثانيه قبلش چكانده بود

(کورش کیانی)

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 11:59 | |

یاد دارم یک غروب سردسرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

دوره گردم کهنه قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

گرنداری کوزه خالی می خرم

کاسه وظرف سفالی م یخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقب آهی زد و بغضش شکست

اول ماه است نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگی است

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روز روزه بود

چهره اش دیدم که لک برداشته 

دستهایش هم ترک برداشته

سوختم دیدم که بی بی پیر بود

بد تر از او خواهرم دلگیر بود

باز آواز درشت دوره گرد

پرده اندیشه ام را پاره کرد

دوره گردم کهنه قالی می خرم

کاسه وظرف سفالی می خرم

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید

(رضا یعقوبی)

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 11:47 | |


از رمـــز و رمـــوز دهـــرآگـاه نه ايم/ آگاه ازيـــن زمـــيـــن وآن مـــاه نــه ايم
از خــلــقـــت كائــنــات و اســرار ازل / ازگـــــــردش روزگــــار آگــــاه نــه ايم 


مــســتــيــم زبــــاده و خـــرابــيـم زمي/ آگاه نـــــه ايــــــم زآمـــد و رفــتـــن دي
چـــون كــبــك بـه زير برف خفتيم مُدام/  تــاچشــم بــه هم زنيم ،اين ره شده طي


غـــرقــيـــم بـــه وادي هــــلاك ِتـــزويــر/ در ســـر نــبــود فــكر خــلاص و تدبير
بــرخــيـــز و شـــكــن قــيــود دنياي دني/ نــاجــي نــَبــوَد كســي تــورا از زنجير

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 17:17 | |

 " چارانه " یا اصطلاحا " رباعی " از قالب های رایج در شعر کلاسیک و مورد استفاده قدمای ادب بوده که در عین اختصار ، بیشترین تاثیرگذاری را بر مخاطب خود داشته است . آنچه در پی می آید تحلیلی کوتاه بر رباعیات یک شاعر معاصر است .

به گزارش مهر ، بهاء الدین خرمشاهی نوشتار خود را اینگونه آغاز کرده است : رباعیات " ایرج زبردست " ، شاعر خوش درخشیده و در عین حال ماندگار معاصر را نمی توان و نباید جدی نگرفت . لازم نیست که دست را بکاود تا در آن برای خود جا باز کند ." پروانه را چه حاجت پروانه دخول " سعدی ) .

نام یکی از دفترهای رباعی او بحث برانگیز از آب در آمده : " خیامی دیگر " این نام را گرد آورنده کتاب از سرذوق و هیجانی که هر کس تحت تاثیر شعر نافذ زبردست پیدا می کند ، بر آن نهاده بود .

شاعر هم در عالم قلندری و وارستگی و درویشی که دارد در پی آن نیست که چقدر به خیام نزدیک است یا نه . گلبانگ ترانه های خیام صیحه آسمانی است که به موسیقی کیهانی تبدیل شده است . ایرج زبردست شاعری است به کلی نوگرا و نوسرا و نواندیش . به هر حال تشبیهی بوده است و تشویقی و نباید بر سر آن زیاد درنگ کرد .

رباعی زبردست همان ویژگی رباعی خوب را که تشکیل شکلی " برهان گونه " از سه گزاره است دارد . ( گزاره چهارم تاکید یا تکرار یکی از مصرع های سه گانه دیگر است ) ملاحظه کنید :

با جمله رندان جهان هم کیشم
خیام ترانه های پر تشویشم
انگار شراب از آسمان می بارد
وقتی که به چشمان تو می اندیشم


با این مثال که روشن تر است :

تا بال و پر عمر به رنگ هوس است
از اوج ، سرازیر شدن یک نفس است
آن لحظه که بال زندگی می شکند
در چشم پرنده ، آسمان هم قفس است

امروزه رباعی قالب کمابیش فراموش شده ای است ؛  یعنی کم سراینده دارد .این قالب (ترانه ، رباعی ) تاریخی دو هزار ساله دارد .اغلب غزلسرایان کهن به ویژه عطار ، مولانا ، سعدی و حافظ هم رباعی ها دارند که از نظر کم و کیفیت قابل اعتناست ، در این میانه حافظ کمتر رباعی سروده و بیشتر رباعیات منسوب به اوست .با گذشت زمان و کاوش و پژوهش پژوهندگان ، صاحبان و سرایندگان واقعی آنها بیشتر آشکار می شود .

ایرج زبردست کم گوی و گزیده گوست . تقریباهیچ رباعی او نیست که مضموت پخته و معنای پیشرفته ای نداشته باشد .شعر او در خدمت هیچ دستگاه اندیشگی ( ایدئولوژی ) خاصی نیست .

غالبا هنربرای هنر است .هنر تا از نظر موازین و قوانین هنری برجسته نباشد ، هیچ خدمتی به هیچ اندیشه بیرون از شعر و هنر نمی تواند بکند ! اگر چه رنگ عرفانی و گاه لحن مناجات گونه بعضی رباعیات او را نباید از یاد ببریم .

فرم - آگاهی ایرج زبردست در رباعی در حد اعلی است . کلمه و عبارت و قافیه ها در عین استحکام و متانت و بدعت اند . هم محتوا و اندیشه ها یش نوست و هم الفاظش و هرگز لفظ بر اندیشه تقدم ندارد ، بلکه هم پردازند .

همان گونه که بعضی از غزلسرایان برجسته معاصر و در راس همه آنها استاد سیمین بهبهانی ، غزل را چندان نو و اجتماعی و پرمعنا کرده اند که تبدیل به ژانری ( قالبی /نوعی ) از شعر نو شده است .ایرج زبردست هم همین خدمت را به رباعی کرده است .

حتی رباعیاتی دارد که خواننده یا شنونده در برخورد اول ، احساس می کند شعر نو می خواند یا می شنود ، کاری است کارستان .من نام این نوع رباعیات ایرج زبردست بزرگ را رباعیات نیمایی گذاشته ام . ملاحظه کنید :

با صورت اتفاق
از ثانیه ردخواهی شد
(انتظار پر خواهد شد )
می دانم
با اقاقیا
با نرگس
باز از همه سو
به خانه خواهی آمد


که اگر آن را به صورت کلاسیک بنویسیم این گونه می شود :

با صورت اتفاق از ثانیه رد
خواهی شد ، انتظار پر خواهد زد
می دانم با اقاقیا با نرگس
باز از همه سو به خانه خواهی آمد

و یا این رباعی که تازگی در آن موج می زند :

حالا از با تو می نویسم
حالا هرقدر که خواستی بمان
حالا با این سایه و این اتاق و شاعر
حالا باید به تو فکر کرد
از حالا تا ...

که شکل کلاسیک آن اینگونه نوشته می شود :

حالا از با تو می نویسم ، حالا
هر قدر که خواستی بمان ، حالا با
این سایه و این اتاق و شاعر ، حالا
باید به تو فکر کرد ، از حالا تا ...


به یک نمونه دیگر نگاه کنید چقدر سرعت در آن جولان می دهد :

آهای خبرخبرخبر :
( امشب در میدان بزرگ شهر
مردی دیگر بردار کشیده می شود )
امشب ماه ابری

تن وقت سرخ
: آهای خبر ...

که صورت چهار لختی آن چنین است :

آهای خبر خبر خبر : امشب در
میدان بزرگ شهر مردی دیگر
بردار کشیده می شود ، امشب ماه
ابری ، تن وقت سرخ ، آهای خبر 

فکر می کنم همگان بر این عقیده باشند که این نوع رباعی ( نیمایی ) باید به همان شکل پلکانی نوشته شود .چون در حالت چهار مصراعی رباعی بی درو پیکر و بی معنا از آب در می آید .

یکی دیگر از ویژگی های رباعیات زبردستانه ایرج زبردست پارادوکس ( متناقض نما ) بودن آن هاست :

باران : تب هر طرف ببارم دارم
دهقان : غم تا به کی بکارم دارم
درویش نگاهی به خود انداخت و گفت :
من هرچه که دارم از ندارم دارم


یا نمونه دیگر :

این صبح ، نه آنی نه سپیدیم هنوز
درشهر امید با امیدیم هنوز
دیدی که چه کرد ، دست شب بامن و تو ؟
در بازو به دنبال کلیدیم هنوز


با این نمونه :

زد بانگ کسی که جاده ها رامی زیست :
این بی خبر از عاقبت راه نایست
آن سوی قدم ها که نمی دانم کیست
پیوسته کسی هست که می گوید : نیست

بحث تطبیقی و تحقیقی در رباعیات ماندگار ایرج زبردست ، بحثی است فنی که در حد توان و بضاعت این قلم نیست .این شاعر ذاتا ریشه در نوآوری دارد .غیراز رباعیات نیمایی که به آن پرداخته شد ، رباعی ، تصویر یا رباعی تصویری از ابداعات خاص اوست که بی شک در تاریخ ادبیات ما جایگاهی خاصی پیدا خواهد کرد .

شیرازی ها باید به خودشان ببالند که شاعری با این توانایی به تنهایی توانسته شیراز را به پایتخت رباعی امروز تبدیل کند .
با این رباعی که بای او سروده ام این نوشتار را به پایان می برم :

خیام زپشت پرده سرمست آمد
با کوزه ای از ترانه در دست آمد
بگذشت هزاره ای و ما چشم براه
تا نوبت ایرج زبردست آمد

(از خبرگذاری مهر)
نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 17:12 | |

خشکيده لب ...

           عطش زده ...

                     در اين سرابها

به چهره های سوخته در آفتابها

با رد زخمهای قديمی و ماندگار

چون نقشهای کهنه ی خم شرابها

با چشمهای خسته / ورم کرده / خون شده

از بغض و گريه ، غم ، هيجان ، التهابها

با قامتی خميده ، نگاهی به آسمان

وا مانده در افول تمام شهابها

مبهوت می دوند به دنبال دردها :

کی می رسد به فصل نهايی عذابها ؟

... هی دوره می کنند همه خاطرات را

لبريز وعده ... وعده ی عاليجنابها ــ

تقدير از اين امير / از آن پير شير گير

تشويق و سوت و کف زدن و انتسابها

در خاطرات تک تک شان لانه کرده است

رنجی عظيم در گذر از انقلابها 

 (از سایت مانی ها)

نوشته شده توسط فرشید باغشمال در ساعت 14:38 | |