تبليغاتX
" قافیه "
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بادبادک

 

بادبادک در دست

دخترک دوان دوان می خندید

 

با خودش می پنداشت

شکلک خوشگل بادبادکش

 رفته تا اوج هوا

رفته پابوس خدا

 

ولی افسوس که او

خبر از پشت سرش هیچ نداشت!

 

باد بادک

 خسته

زیر پای عابران له می شد

و به خون تن خود می غلتید!

 

مرداد ۸۷

 

|+| نوشته شده توسط فرشید باغشمال در 87/05/09 و ساعت 13 | 
بینوایان

 

اول - صبح یکی از روزهای پاییزی سال پیش ..در خانه کسی نیست. تلوزیون را روشن می کنم. کارتون  " بینوایان" ( دختری به نام نل ) برای چندمین بار دارد پخش می شود. با آن آهنگ قشنگی که دارد و خاطرات سیاه و سفید و خاکستری....

-         نل( کوزت) : پدر بزرگ، چرا چیزی از مادرم نمیگین؟

-         ژان وار ژان: مادرت وقتی تو مارسی بودیم...

بهانه ای شد برای تولد این غزل ، آن هم در عرض فقط دو سه ساعت ، که البته به خودم خیلی چسبید!

برای یک نفر خواندم . گفت : تو به قضیه موعود و انتظار و منجی خودمان طعنه زدی!

تنم لرزید. گفتم : ولی من...

قضاوت با شما!

 

یکبار دیگر داستان از بینوایان

از رنج های نا تمام ژان وار ژان

 

یک بار دیگر حبس با اعمال شاقه

تنها به جرم دزدی یک تکه از نان

 

" دزد " اشتباه چاپی" درد" است، اگر نه

از خانه ژان وار ژان نمی دزدید گلدان

 

آقای ژان وار ژان، بیا بگریز از این شهر

بگریز از این نامردم بی دین و ایمان

 

بگریز از این مردم که مزدوران حاکم

پشت نقاب عابران گشتند پنهان

 

حال و هوا اینجا فقط برف است و سرما

اینجا کوزت از بی پناهی می دهد جان

 

آقای ژان وار ژان، بیا چشم انتظاریم

تاریخ زیر چرخ گاری مانده نالان

 

یا... نه! بمان افسانه و در خویشتن باش

تا کی فرار از این و آن ،  تا کی گریزان؟

 

 دوم:

 

آخر، شاعر که به محرک های فیزیکی واکنش نشان نمی دهد! این چه انتظار بی جایی است که ازاو دارند!؟

خسته است و خوابیده...!

خدایا ، خودت احمد عزیزی را بیدار کن!

 

|+| نوشته شده توسط فرشید باغشمال در 87/03/30 و ساعت 18 | 
اپیزودیک

 

 ز همصحبت بد جدایی ُ جدایی...

" سعید . ب " ، بمب خنده کلاسمان بود. سال سوم دبیرستان. عضو تیم ملی جوانان هندبال ، قرآن خوان مراسم های مدرسه ، نقاشیش هم فوق العاده بود و خلاصه اینکه به اصطلاح آن روزهایمان end مرام و معرفت بود! چند روز پیش دیدمش .سیگار به دست، با قدی خمیده، چشمانی گود افتاده و...  او بود که مرا بجا آورد. هم صحبت شدیم . گفت در یکی از بوتیکهای پاساژ...فروشندگی می کنم. به سختی می شد در مقابلش ایستاد. بوی الکل از دهانش می تپید. صدایش خش زشتی پیدا کرده بود . نای حرف زدن نداشت .بمب کلاسمان خنثی شده بود! موقع خداحافظی کارت تبلیغ بوتیکش را داد و گفت که حتما بهش سر بزنم.... خداحافظی کردیم.... چند لحظه بعد جوی آب، کارت مچاله شده دست مرا با خود برد!

 

  سه برادر...

فوتبال دهه هفتاد ، تلوزیون قدیمی توشیبا ، چراغ خاموش ، کمر شکسته متکاها ، تعادل خواب روی تیزی آرنج ، شق شق تخمه و وحدت معصومانه سه برادر در فوتبال نگاه کردن ، من و فرهاد و فرزاد ... گویی تمام دنیا همان اتاق بود.

وحالا باز هم تب فوتبال موسوم به یورو 2008  ، لالایی های عادل فردوسی پور و خمیازه های تنهایی قافیه ، تلوزیون را خاموش می کنم و می خوابم.

  

از نیستان تا مرا ببریده اند...

تهران

 27 خرداد 1364

نور سفید قشنگی چشمانم را نوازش میدهد. همه بدنم درد می کند. گویی از بلندی افتاده باشم . نور سفید رنگ کم کم دارد محو میشود . محو ...محو...وحالا دیگر چیزی از این نور نمی بینم.به سختی چشمانم را باز نگه داشته ام. بی هیچ رو دربایستی فقط ، های های گریه میکنم. گرسنه ، تشنه ، خسته از سفری دور.... اما این ، تمام درد من نیست. چه اتهام سنگینی!" گرسنه است . برای همین گریه میکند". دست و پا زدن هم گویی بی فایده است.  کم کم چشمانم  باز تر می شوند. چه قیافه های زشت و ترسناکی! سخت است اما باید عادت کرد.

گاهی باید مجبور به دوست داشتن بود!

                                               و حالا من همان عصمت کودکانه ام را....

                                                                                                           تولدت مبارک

                                                                                                                مجید

|+| نوشته شده توسط فرشید باغشمال در 87/03/21 و ساعت 9 | 
... حرفها

 

یاد باد!

از سرانگشتان قلم

گلاب می چکید

و حرفها

 مست و سلانه

بر هم سواری می دادند!

و حال ...

بگو چه باید کرد!؟

با این دوات کپک زده

که دیری است کلماتم را

 در تعفن خود

غرق کرده اند!

من چگونه به این لجنزار سیاه دست بیعت دادم؟

چگونه حرفهایم را

نجیبانه خمیازه های کلماتم را

 در تنگنای ساه مشق هایم

به بند کشیدم!؟

بگو چه باید کرد!؟

با این وجدان ترک خورده

که دیری است از سقط غزلهای نا قص الخلقه

ضجه میزند

آرام نمی گیرد

و به خونخواهی پذیرفته است

حضانت دیوان بیت های تک مصرعی را!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فرشید باغشمال در 87/02/22 و ساعت 22 | 
این روزها...

 

 

ــ آه...

ای هند جگر خوار

ای مادر توحشهای قریش

کاش می ماندی

آنگاه به جای یک حمزه

جگر خوار ... می شدی!

   

ــ پاشنه پوتینها

عشق اجباریشان

و بوسه های ناگهانیشان

با دیدن تو

 آقای فرمانده!

 

 

ــ سخت است!

هم ادای آدم

همرنگ لجن

همشکل پلنگ

 

 

ــ حسودیم می شود

به گوشه گیری گرد درون یک دیوار!

  

 

ــ خواستم از خیابان بگذرم

سوار پراید بودی

 بازهم برایم چشمک زدی

ای مرگ!

 

 

ـــ و دیگر اینکه این روزها عجیب به شعر" نصرت رحمانی" فکر می کنم.

"انهدام " از آثار معروف اوست:

 

آری...

اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ي مردان
اي دوست
اين روزها
با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر
 وقت خيانت است
انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
اين روزها
اينگونه ام :
فرهاد واره اي كه تيشه ي خود را
  گم كرده است
آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ي مردان
ياران
وقتي صداي حادثه خوابيد
برسنگ گور من بنويسيد:
- يك جنگجو كه نجنگيد
                     اما ...، شكست خورد

 

|+| نوشته شده توسط فرشید باغشمال در 87/01/24 و ساعت 21 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar